نبوت
خداوند متعال دراين دنيا آنچه را انسان بدان نيازمند است براي او خلق کرده است.
هرفردي از افراد بشر کم وبيش از نيروي فهم و هوش برخوردار است.
آري، شأن و مقام و منزلت خداي متعال را در خلقتي که کرده، جز خودش کسي نمي تواند بستايد. خداي متعال در تقسيم اين موهبتها و شايستگيها و استعدادها همه افراد بشر را يکسان قرار نداده است و اگر همه را در اين تقسيم يکسان و مساوي قرار مي داد، هر فردي از برادرش بي نياز مي شد و هيچ اعتنايي به او نمي کرد، بدينجهت خداي متعال مجموع اين کفايتها و استعدادها را که مورد احتياج نوع بشر است به جامعه انساني مکرمت کرده و سپس آنرا بين افراد مختلف تقسيم نموده است.
همه استعدادها ناشي از فضلي است که خداي متعال به هر يک از بندگانش داده است. هيچکس نتوانسته و نمي تواند چنين استعدادهايي را براي خود ايجاد کند و همچنين دستگاه تعليم و تربيت نيز نمي تواند اينگونه استعدادهايي را به کسي بدهد، بلکه اين موهبتها جزء فطرت اشخاص است که خداي متعال به هر يک از بندگانش که بخواهد چنين امتيازاتي مي بخشد، وقتيکه به اين استعدادها و موهبتهاي مختلف دقيق شويد، خواهيد دانست که خدا را در اين باب حکمت بالغه اي است که اين استعدادها را به مقدار احتياج نوع بشر به افراد مختلف داده است و اين استعدادها بايد کشف و در مسير درست هدايت شود.
آيا براي احتياج نوع بشر و زندگاني سعادت آفرين وي همين قدر کافي است که در ميان مردم، اشخاص لايق و ماهر در فنون هندسه و رياضيات و شيمي و قانون و سياست و اقتصاد و فنون ديگر يافت شوند و بس؟
البته چنين نيست! بلکه بزرگترين احتياجات و شديدترين نيازهاي بشر اين است که در ميان مردم کسي پيدا شود تا دستش را بگيرد و او را به راه مستقيم خدايي رهبري کند.
مطلبي را که عقل انسان از قبول آن امتناع دارد اين است که تصور شود خداي متعال که اين هستي را براي انسان خلق کرده تا تمام نيازمنديهاي او را برطرف سازد، از اين احتياج انسان (نياز به راهنما) که گفتيم بزرگترين و شديدترين احتياجات اوست، غفلت داشته و اصلا بدان اعتنايي نداشته باشد.
ناگفته پيداست که چنين چيزي اصلا امکان ندارد بلکه خداي متعال در ميان مردم مرداني را خلق کرده است که براي شناختن او استعداد زيادي دارند و همان مردانند که خدا علم دين و اخلاق و شريعت رامستقيما به آنها عطا فرموده است و آنها را مکلف ساخته که اين علم را به ساير بندگانش در اين دنيا بياموزند. اين مردان همان کساني هستند که ما آنها را پيغمبران خدا صلوات الله عليهم اجمعين مي ناميم.
شناختن پيغمبر
همانطور که افراد برگزيده و ممتازي در همه علوم و فنون ، با قريحه خاصي متولد مي شوند و داراي طبيعت غير عادي هستند و نسبت به ديگران امتيازاتي دارند، به همين طريق انبيا با قريحه خاص متولد مي شوند و بر ديگران امتيازدارند.
به محض اينکه شاعر خوش طبعي کلام منظومي به گوش شمابرساند ذوق و قريحه و شايستگي شاعر براي شما محسوس و آشکار ميشود و تشخيص ميدهيد که شاعر در شعري که گفته داراي ملکه خاصي است و شاعر ديگري هر چه بکوشد نخواهد توانست چنين شعري بسرايد و...وضع پيغمبر نيز چنين است زيرا در قلب پيغمبر و در ذهن او معاني و افکار بکري خطور ميکند که به قلب هيچ بشري خطور نميکند، در نتيجه پيغمبر مسايل و موضوعاتي را براي مردم تشريح ميکند که کس ديگري نمي تواند و همچنين نظر او به امور دقيق توجه و نفوذ ميکند که نظر ساير مردم متوجه آن نيست و نميفهمند، گو اينکه سالها بکوشند و دقت کنند.اينجاست که آنچه بگويد عقل سليم آنرا ميپذيرد و همه دلها براستي آن گواهي ميدهند و اگر کسي بخواهد از آن مطالب مطلبي را بگويد هيچ وقت نخواهد توانست.فطرت پيغمبر پاک است و سرشت او تميز و منزه ودر هيچ شأني از شئون راهي جز راه صدق وعفاف و شرف نميپويد و هيچ گفتار و رفتاري که مطابق حق و صواب نباشد از او صادر نميشود. مردم را به ترقي و تکامل هدايت ميکند و در آنچه ديگران را به انجام آن امر ميکند، خودش پيشي ميگيرد و در سراسر دوران حياتش حتي نکته اي که عملش با گفتارش تطبيق نکند ديده نميشود. پيغمبر در راه مصالح مردم تحمل ضرر و زيان ميکند ودرراه مصلحت خودش به هيچ کس ضرر و زياني نميرساند. تمام زندگاني پيغمبر راستي و امانت و شرافت و صفا و خوشرفتاري و فکر و انديشه بلند و جوانمردي و بلندنظري و بلندهمتي است و هيچ عيب و نقصي در او ديده نمي شود. اينهمه معاني و صفات شاهد ناطقي است به اينکه چنين مردي پيغمبر راستگوي خدا است که براي راهنمايي مردم فرستاده شده است.
اطاعت از پيغمبر
پس از آنکه دانستيد چنين مردي پيغمبر صادقي است از طرف خداوند متعال، بايد به آنچه امر ميکند و از آنچه نهي ميکند پيروي کنيد و کاملا مطيع او باشيد زيرا معني ندارد که به پيغمبري او مومن باشيد مگر اينکه ايمان داشته باشيد که او از روي هوي و هوس حرف نمي زند، در چنين مرحله اي آنچه بگويي و آنچه عمل کني که بر خلاف رأي پيغمبر باشد مثل اين است که بر خلاف امر خداي متعال باشد.
با توجه به اين معاني ايمان شما نسبت به پيغمبرمستلزم آن است که بيدرنگ و بدون اعتراض از هر جهت مطيع پيغمبر باشيد و امرونهي او را به کار ببنديد، چه حکمت و فايده امر و نهي او را بدانيد و چه ندانيد، زيرا مجرد مأموريت او از طرف خدا بزرگترين شاهد و دليل راستگويي او است و همه حکمتها و فوائد را در بر دارد و اگر احيانا حکمتي از حکمتها يا فايده اي از فوايد احکام و اوامر او را نفهميده باشيد نبايد اين علت را از او بدانيد بلکه ناشي از فساد يا قصور فهم خودتان خواهد بود. اين نکته بديهي و آشکار است که اگر کسي در فني از فنون ماهر نباشد يا احاطه علمي به آن موضوع نداشته باشد به صرف اينکه حکمت و فايده گفته شخص ماهر را نمي فهمد يا نمي تواند درک کند، قول او را رد کند، قطعا نادان خواهد بود.البته هر کاري از کارهاي دنيا محتاج به وجود مرد ماهر و حاذقي است که در آن کار احاطه کامل داشته باشد و هر وقت مردم چنين مردي را ببينند به او رجوع خواهند کرد و عمل او را تصديق خواهند کرد و بر او اعتماد خواهند نمودو بر آنچه بگويد هيچ گونه اعتراضي نخواهند کرد و در کارهاي او دخالتي نخواهند نمود به دليل اينکه ممکن نيست همه مردم در همه علوم و فنون ماهر باشند و بتوانند همه امور دنيا را بفهمند.وقتي که طرح دعوايي را درمحکمه به عهده فلان وکيل دعاوي قرار ميدهيد، آيا تمام اختيارتان را به او نمي سپاريد؟ و اگر در عمل وکيلتان مداخله کرديد، آيا او شما را به حال خود رها نمي کند؟ و همچنين اگر پزشکي که شما را معالجه مي کند، براي اثر هر دوايي که دستور مي دهد از او دليل بخواهيد، آيا دست از معالجه شما بر نمي دارد؟امر دين نيز عينا چنين است، زيرا شما محتاج به علم خدا هستيد و براي اينکه سپري کردن زندگاني شما مطابق رضاي خدا باشد، احتياج داريد راه صحيح زندگي را بشناسيد، ولي شخصا براي تحصيل اين علم و شناختن اين طريق وسيلهاي نداريد، در اين صورت وظيفه شما اين است که در جستجوي پيغمبر خدا برآييد و هر چه ميتوانيد در مورد شخصيت او تحقيق کنيد و در اين باره از نيروي عقل و بصيرت و فهم و هوش و فراستي که خدا به شما داده حداکثر استفاده را ببريد.
احتياج انسان به ايمان به پيغمبران
پس از آنکه دانستيد که راه مستقيم اسلام آن راهي است که پيغمبر به فرمان پروردگارش مردم را به آن هدايت ميکند، خواهيد دانست که همه افراد بشر محتاجند که به پيغمبر ايمان بياورند و امر او را بپذيرند، بطوريکه هر کس با پيغمبر مخالفت کند و شخصا راه ديگري را ابداع کند بدون شک و ترديد گمراه است.
مردم در اين زمينه به کارهاي عجيب و غريبي دست ميزنند، مثلا اشخاصي را ميبينيد که پيغمبر را تصديق ميکنند، ولي به او ايمان نمي آورند و از او اطاعت نمي کنند، چنين کساني نه فقط کافرند، بلکه سفيهند، زيرا معني ندارد کسي به پيغمبر معتقد باشد و اعتراف داشته باشد که از نزد خدا آمده و با اين حال از اطاعت امر او روي برگرداند، جز اينکه بگوييم چنين کسي ديده و دانسته باطل را بر حق و گمراهي را بر هدايت ترجيح داده است و ناگفته پيداست که حماقتي رسواتر از اين حماقت وجود ندارد.
دسته ديگري ميگويند: ما محتاج به پيروي از پيغمبر نيستيم زيرا خودمان عقلي داريم که ما را به راه مستقيم هدايت ميکند، که اين نيز خطايي بزرگ و گمراهي و ضلالتي است آشکار.
شما رياضيات خوانده ايد و مي دانيد که خط مستقيم بين دو نقطه جز يکي نمي تواند باشد و نيز مي دانيد که اگر خط دومي بين دو نقطه وجود داشته باشد قطعا هم مستقيم نيست و هم طولانيتر است، تازه اگر دو نقطه را به هم وصل بکند! راه حق و صراط مستقيم اسلام، راهي است بين بنده و پروردگارش، و به حکم همين قاعده رياضي جز يکي نميتواند باشد، دراين صورت اگر جز اين راه، راه ديگري انتخاب شود يا غير مستقيم خواهد بود و يا بنده را با خدايش ارتباط نخواهد داد.
هر کس کمترين تأملي بنمايد اين مطلب را درک خواهد کرد که هرکس از ايمان به پيغمبر خودداري کند، امکان ندارد براي رسيدن به خداي متعال راهي پيدا کند، چه مستقيم و چه غير مستقيم، زيرا در هر کسي نقص عقلي وجود دارد که همان عامل او را از قول حق باز ميدارد، به اين معني که يا انسان ناقصالعقل است يا اينکه ذاتا متکبر که با چنين اوصافي به قبول حق تن در نمي دهد و يا اينکه کورکورانه غرق در تقليد پدرانش باشد و حاضر نباشد حرفي را بشنودکه مخالف افکار و رسوم و عادت و آدابي باشد که از آنها به ارث برده است يا بندهاي باشد که خداي او هوسهاي اوست و ميل و رغبتي به پذيرش تعليمات پيغمبر ندارد، زيرا حساب ميکند که اگر اين تعليمات را بپذيرد، ديگر براي ارتکاب گناهان و منکراتي که در سراسر دوران زندگي بدانها آلوده بوده مجالي نخواهد داشت. باري هرکس که يکي از اين علتها در نهاد او وجود داشته باشد نخواهد توانست به سوي خدا هدايت شود و بالعکس اگر کسي از اين علتها برکنار باشد، محال است از اطاعت پيغمبر صادق و پذيرش تعليمات او روي برگرداند.خدا براي همه مردم پادشاه و فرمانرواي حقيقي است و هرکس را که اين پادشاه براي هدايت مردم فرستاده باشد و به مردم امر کرده باشد که از او پيروي کنند، بايد به او ايمان بياورند و اطاعت او را بر هر چيز ترجيح دهند و کسيکه از اطاعت او سرپيچي کند، کافر است، چه به خدا ايمان داشته باشد و چه نداشته باشد.
خلاصه تاريخ نبوت
اينک به شرح اين مطلب مي پردازيم که چگونه رشته برانگيختن پيغمبران شروع شد و چگونه پيشرفت کرد تا اينکه منتهي به نبوت پيغمبر جليل و بزرگواري شد که سيد و سرور ساير پيغمبران و ختم کننده نبوت است.
اين معني بر شما پوشيده نيست که خداي متعال درآغاز امر «نفس واحده» يعني يک فرد معيني را خلق کرد و از همان «نفس واحده» جفتش را آفريد و سپس همه کساني را که درحال حاضر مي بينيم در نواحي مختلف جهان پراکنده و به ملتها و امتهاي گوناگون تقسيم شدهاند، از آن دو بوجود آورده است.
آن انسان اولي در لغت «آدم» ناميده ميشود و آدم عليه السلام همان کسي است که خداي متعال او را برگزيده و او را در روي زمين اولين رسول (يعني فرستاده و پيغمبر) قرار داد و به او امر کرد که اسلام را به فرزندانش تعليم دهد. يعني براي آنها توضيح دهد و بگويد که شما وساير موجودات اين جهان جز خداي يگانه خدايي نداريدو هيچ شخصي يا شئي را جز او نپرستيد و به ياري نخواهيد و جز براي او سجده نکنيد و ايام حياتتان را جز مطابق رضاي او – براساس عدالت و صفا- سپري نکنيد، که اگر اين کار را کرديد پاداش عمل شما همانا پاداش اشرار و بدکاران خواهد بود.
نيکوکاران ذريه آدم کساني بودند که از پدرانشان پيروي کردند و با دست زدن به حبل متين الهي (يعني ريسمان محکم خدايي) و صراط مستقيم او هدايت شدند، ليکن ستمکاران حاضر نشدند که پيرو پدرشان گردند بلکه پيرو هوي و هوس خودشان شدند تا اينکه انواع زشتکاري و منکرات به تدريج در ميان آنها رواج گرفت و جهالت موجب گرديد که اشکال مختلف شرک و بت پرستي در ميان مردم رواج بگيرد و از شر و بت پرستي ديانتهاي متعددي بوجود آمد.
همه اين پيشامدها وقتي روي داد که ذريه آدم يعني نسل و تبار او در اطراف و نواحي جهان پراکنده شدند و هر ملتي و امتي براي خود دين خاصي قرار داد و رسوم و شعارهايي وضع کرد که با ديگري فرق داشت.
خلاصه کلام اينکه چون مردم خدا را فراموش کردند قهراً ديني را که پدرشان آدم عليهالسلام آورده و آنها را بوسيله آن دين هدايت کرده بود، فراموش کردند و تابع هوسهاي خودشان گرديدند، آنگاه انواع رسوم و سنتهاي زشت در ميان مردم نفوذ کرد و افکار باطل و عقايد و آراء جاهليت در ميان مردم رواج گرفت و در تميز و تشخيص بين نافع و مضر و حق و باطل دچار اشتباه و خطاکاري گرديدند، بدين جهت خداي متعال فرستادگان و پيغمبراني را در ميان هر ملتي برانگيخت تا به تعليم و توضيح آنچه قبلا آدم (ع) آورده بود پرداخته و آنچه مردم فراموش کرده بودند به مردم يادآور شوند و آنها را به پرستش خداي يگانه هدايت کنند و سنتهاي فاسد و رسوم باطل را ريشهکن سازند و براي حيات تازه اي که خداپسند باشد مردم را راهنمايي کنند و قوانين صحيح و نظامات درستي را براي آنها بيان کنند و مردم را به پيروي نظم و قانون وادار کنند و هيچ سرزميني از سرزمينهاي اين کره خاکي از وجود فرستادگان خدا خالي نماند.
همه اين پيغمبران بر کيش واحدي بودند که فعلا آنرا اسلام ميناميم (ازجمله سوءتفاهمات يا سوء تعبيراتيکه در ميان مردم بلکه در ميان بسياري از اهل علم ميبينيم اين است که آغاز اسلام را در نبوت محمد (ص) ميدانند و اين خطايي است فاحش که بايد ذهن هر دانشجويي از اين خطا مصون و مأمون بماند و هر کسي بايد بداند که از همان آغاز امر تنها دين واحد حقيقي نوعِ بشر، اسلام بوده و هر پيغمبري از پيغمبران خدا در هر زماني و هر مکاني همين دين را آورده اند). چيزيکه هست اين است که در ميان روشهاي گوناگوني که بمنظور ارشاد و قوانيني که پيغمبران آورده اند مختصر فرق و تفاوتي ديده ميشود و جهت آن اين است که هر پيغمبري سعي و کوشش و اهتمامش را در ريشه کن ساختن آن نوع جهالت خاصي که در ميان ملتش رايج و شايع بوده و در اذهان مردم رسوخ داشته مصروف داشته و هنگاميکه اين ملتها از لحاظ فرهنگ و تمدن و علم و عقل در مرحله اول بوده اند، پيغمبرانشان تعليمات و شرايع ساده اي آورده اند و هر چه از اين جهات جلوتر رفته اند، قلمرو تعليمات و شرايع و برنامه هاي ملتها توسعه يافته است. ولي اين اختلاف فقط در ظاهر بوده و گرنه روحيکه در همه اين شريعتها و تعليمات ساري و جاري بوده همانا يگانگي خدا در عقيده وراستي و اخلاق در عمل و ايمان به حيات آخرت بوده است.
رفتاري را که مردم با اين فرستادگان داشته اند، شگفتآور است. زيرا آنها را اذيت کرده و ازطاعتشان سر باز زده و تکبر ورزيده اند. بعضي را کشتند و بعضي را از شهر و ديارشان اخراج کردند تا جاييکه جز چند نفري ايمان نياوردند، آنهم پس از آنکه سراسر عمرشان را در راه دعوت و تبليغ فدا کردند، ليکن اين بندگان برگزيده خدا در راه جهاد و کوششان کوتاهي نکردند و از پاي ننشستند.
بعدازسپري شدن اين دوره، ضلالت و گمراهي براي خودش قالب تازه اي پيدا کرد، به اين معني که ملتها تعليمات پيغمبران را پس از وفاتشان عوض کردند و در کتابهاي پيغمبران پندارهاي دروغيني از خود وارد کردند و روشهاي تازه اي را از پيش خود اختراع کردند، يکدسته از مردم شروع کردند به پرستش پيغمبران، عده اي پيغمبر خدا را پسر خدا قرار دادند و بعضي پيغمبر را شريک الوهيت خداوند قرار دادند، بدين طريق بشر پس از درگذشت پيامبران در دوره هاي مختلف تاريخ در کشورهاي گوناگون با تعليمات پيغمبران بازي کرد. تعليمات پيغمبران را مسخ کردند و با انواع بدعتها و رسوم جاهليت و سنتهاي دروغ و افسانه هاي مجهول آلوده ساختند و با قوانيني که خود بشر وضع کرده بود مخلوط کردند.
سرگذشت پيغمبران و سيره حقيقيشان در خلال روايات ساختگي از بين رفت تا جائيکه نزد مردم از آن مطالب چيز قابل اعتمادي باقي نماند، معذلک همه تلاشهاي پيغمبران از بين نرفت بلکه با وجود مسخ شدن تعليمات پيغمبران و ممزوج شدن آن با خواسته هاي ديگران، نزد هر ملتي جزئي از صدق و حق باقي ماند، به اين معني که عقيده به خدا و حيات آخرت در ميان همه ملتها و امتها به اشکال مختلف منتشر شده و مجموعه اي از مبادي صدق و اخلاص بجاي مانده است و هر پيغمبري امتش را براي قبول حق تربيت و آماده کرده است، تا جايي که اين امکان به وجود آمد که دين واحدي در سراسر جهان عموميت پيدا کند.
توضيح داديم که براي هر ملتي پيغمبران مخصوص به آن ملت يا امت فرستاده مي شد و دعوت اين پيغمبران منحصر به همان ملت بود. علت اين امر اين بوده که آن روزها ملتها از يکديگر دور بودند و هر ملتي مقيد به حدود سرزمين خودش بود. در چنين شرايطي مشکل بود که تعليم مشترک همه جانبه و يکنواختي در ميان همه ملتهاي جهان منتشر شود. با توجه به مجموع اين عوامل چاره اي نبود جز اينکه براي هر ملتي از ملتهاي آنروز پيغمبري مخصوص براي تعليم و ارشاد به حق برانگيخته شود و اوهام باطل آن ملت را از بين ببرد و به جاي آن بتدريج افکار صحيح را نشر دهد.
ديگر کسي جز خدا نمي داند که چند هزار سال بر تربيت ملتها و امتها بدين منوال گذشت تا اينکه دوراني براي انسانيت پيش آمد که ايام کودکي را پشت سر گذاشت و آغاز بلوغش فرا رسيد و با پيشرفت صنعت و تجارت بين ملتها روابط زيادي برقرار شد. خط و کتابت در ميان اکثر ملل رواج گرفت و علوم و فنون نيز در ميان مردم منتشر شد و نظريات و افکار و موضوعات علمي ميان ملتها مبادله مي شد و دوري و پراکندگي بتدريج از بيم ميرفت و اين امکان به وجود آمد که تعليم يکنواخت اسلام و شريعت واحدي براي سراسر زمين اعلام شود.
اگر به داستانهاي دو هزار و اندي از تاريخ بشر نگاه کنيد، تصديق خواهيد کرد که وضع آنروز به زبان حال، دين کاملي را که دين همه بشر باشد ميطلبيد. براي مثال بايد گفت دين بودايي دين کاملي نبود بلکه ديني بود مشتمل بر مبادي اخلاقي معذلک در کشور چين و ژاپن و مغولستان از طرفي و در افغانستان و بخارا از طرفي ديگر رواج گرفت، سپس بعد از قرنها ديانت مسيحي آمد و بدون شک و ترديد حضرت مسيح اسلام خالص را آورد، ليکن کساني که بعد از او آمدند، اين دين را با آنچه خود ميخواستند ممزوج کردند تا اينکه چيزي از آن باقي نماند.، مگر ديانت ناقصي که آنرا مسيحيت ناميدند. با اين حال همين ديانت مسيحي در ايران و آفريقا و اروپا منتشر شد و همين انتشار دليل آنستکه دنيا در آن زمان تشنه دين جهاني کاملي بود و چون چنان ديني را نمي يافت به ديانتهاي ناقص قناعت کرد و به آن ايمان آورد و همين ديانتها رواج گرفتند.